تبليغاتX
قصه ی فردا
شاید فردا نیز شکسته باشد
سلام

امروز براي اين همه تاريكي ام سردرگم و خسته ام ، نميدانم بروم يا بمانم ، دنبال بهانه اي براي بي رحمي به خودم هستم ،‌ آهنگ ندانستن دلتنگي را براي چشمان خسته ام مي نوازم.

از بس دلتنگ ، دلتنگي هاي ديروز هستم ، غرورم شكسته است

ديروز براي به دست آوردن امروز دلتنگ بودم و امروز براي بودن در ديروز

قيد تمام دنيايم را براي دلتنگي چشمانم كه دلتنگ چشماني معصوم و نوازنده مهرباني بود زدم

كاش ديروز بود و باز دلتنگش بودم

احساس دوري از دلتنگي آزارم مي دهد

نتيجه ي دلتنگي كنارم چهار زانو نشسته ، من راحت تر از هميشه دوست دارم در كنارش باشم

و او مثل جدا شده از دنيا در آسمان پر مي زند

كاش دل برايم بزند

كاش احساسم را احساس كند


ميدونم بازم چرت و پرت نوشتم

بي بي - 30 مهر 90

اروميه شهر ترك هاي مهربان

+ نوشته شده در  90/07/30ساعت 20:27  توسط بی بی  | 

در قیل و قال بودن با آنکه خود می ناممش نگران و ... ، هر که را در رهپوی خیالم باور آن دارم که زندگی مهری از سرخی گونه های درختان بهاری سرد نیست ، باز سرماخوردگی خیالم را می برد و مرا آنگاه در جمله ی زهی خیال باطل غرق می کند.

این برای من ، من نیست ، ما نیست ، او نیست ، این برای من دیگر نیست!

برای افکارم ، که امروز از بس در یک سویه نشسته است دکتر خواهم رفت تا برایم رژیم کم بینی و پیاده روی در سطوح صاف و بی آلایش تزریق کند !

باور کنید من هم دوست دارم تا افکارم خوش اندام باشند ولی امان از پر فکری که امانم را بریده است و رشته هایم را پنبه کرده است ، گاهی اوقات دوست دارم افکارم را بر روی لوحی غیر فشرده حراج کنم !!!

بازار خوبی است همه خریدار افکارند و من زاینده ی افکار سوزناکی که لحظه ای آنها را متاثر و عمری خندان کند.

دیگر از کجا بگویم ؟ از دغدغه های یک مدیر عشق که زمام امورش بر دست کارمندش افتاده و دیگر از این مهم رهایی نمی یابد و انتظار نقشه هایی برای زندگی اش را از کارمند مهربانش می کشد.

کارمندی خوش تیپ ، خوش مشرب ، متفاوت ولی ... ، ببخشید از انتشار ولی های دیگران عذر داریم و عذرمان پذیرفته !

انتقاد در جمع توهین است ؟ ، آیا توهین در جمع هم انتقاد است ؟ توهین و انتقاد با هم در جمع چه سرنوشتی را خواهند داشت ؟

من سوالم و جوابی برای جوابهاییم ندارم و سوال هایم را جوابی از دیگران و نه از کارمندم نیافتم !!؟؟

قلم نه زیاد روان و نه زیاد آسان ، بالاخره جوانکی نادان از ماورای ادعای بودن و اندیشه همین بیشتر نمی تواند یادداشتی بر وب گاهش حک کند . شما بزرگواری کنید و دشنامی نثارش کنید تا شاید دشنام هایتان بیدارش کن.

شب خوش ، خوابهای روزانه تان طلایی ، بی بی تنها

+ نوشته شده در  89/11/21ساعت 12:40  توسط بی بی  | 




هر روز منتظر فردایی بهتریم،امروز همان فردایی هست که منتظرش بودیم.....



+ نوشته شده در  89/09/15ساعت 13:57  توسط بی بی  | 

 

از آشيانه ي بودن

نبودن آنقدر ملول آور نيست

كه حسرت براي

داشتن داشته ات

داشته باشي

 

+ نوشته شده در  89/07/16ساعت 5:56  توسط بی بی  | 

 

براي باورت كه باور مي كنم باورش استوار است حسوديم امانم نمي دهد

باورت را دوست دارم حتي اگر مرگ من باورت باشد

 

+ نوشته شده در  89/07/06ساعت 19:56  توسط بی بی  | 

به خدا سوگند دنیا را آذین می بندیم اگر لحضه آمدنت را بدانیم ... 

 میلاد نور پیشاپیش مبارک

+ نوشته شده در  89/05/04ساعت 11:26  توسط بی بی  | 

          وقتی نگاهی شنوا برای سکوتت فریاد می زند ، امیدت برای نوشتن چقدر زیبا بزرگ می شود ، محبوبیت گاهی اوقات در جلوه های آشنا اما کهنه ی یک کاخ سردار سازندگی به چشم نمی خورد ، ... لیکن در نگاه نگاهبان آن کاخ مخروبه که مهر پاسداری بنا ، بر آن زده است بسیار محبوب است سردار ، آری تنها یک نه دو نه سه نه ده نفر وی را همچون دید محبوب ، محبوب می شمارند ، دیگران برای آن قدم در سکوت هوای خفته ی کاخ سردار خواهند گذاشت که ببینند آیا محبوبند که محبوبیت محبوب نگاهبان را بر سیمای نگاهشان نقاشی کنند و باور کنند که محبوبند.

هر از گاهی از این ور و آن ور می نویسم بی آنکه دقت کنم موضوع باید یکتا باشد برای تمام متن !

من دوست دارم جاری شدن کلمات را از تراوشات بر روی بلاگم به نظاره بنشینم !!!

امروز سختی بر من چیره شده است و مرا به زانو در آوردن دعوت می کند و می گوید باور کن این روزها تو آزرده ای از همه چیز ، باید غمگین تر از افسردگی بخندی و من بر این سخن خنده آور می خندم و گریه هایم را برای دلم ذخیره نگاه می دارم و نمی گذارم کسی خبر از رسوایی نگاه پر از مهربانی قلبم داشته باشد ...


+ نوشته شده در  89/04/28ساعت 19:52  توسط بی بی  | 

شاید گله مند از این باشید که برای چه دورادور بلاگم را نظاره می کنم و کمتر دستی بر سر و رویش احساس می کنم ، من همیشه باورم را دوست دارم و برای آن زیستن را تجربه می کنم .

کم نوشتن و یا کم ظاهر شدن را نشان از بی حوصلگی و یا بی خیالی و یا بی حرمتی نمی دانم ، دوست دارم تا آنجا که قلبم می نویسد ، بر سنگفرش هر کوچه و گذر در هر زمانی از قصه های خیالیم نقاشی نکنم ، من آنگاه نوشتن را خواهم زیست که برایم مقدور شدن سخت نگنجد.

امروز قدم در قدم های فردای دیروزم که گاهی بی آنکه خبری در خبرگزاری روحم دیده شود خبری پر از فریاد های فرسایش سکوت ، مرا طلبه نوشتن کرد.

می خواهم کمتر از آن قصه ی فرار معشوق نمایم بگویم ، می خواهم کمتر از آن معشوق فراری قصه ام بگویم ، می خواهم دنیا را زیر آوار عشق باز بخندم که هر جا بسوی جاده ای از سروهای زیبای خفته در غبار مدرنیته حرکت می کنم باز حرمت زندگی در دره ای از دیروز را تعظیم می کنم و عاقلانه دوستش دارم ، چرا که جاده های زیبای زندگی من جز یک منزل ، سکونت دیگری ندارند و آن قصه ی فردا ست ، قصه ای از جنس بلور آهنین که نه زیبایی می طلبد و نه استوار ، تنها زیباییش عمر بی مرامیست که خود نیز از مرام بزرگ شده ی انسان پا به زیستگاه نیمه ادبیش گذاشته است.

امروز دیگر خبر از فردا یا دیروز و یا امروز ندارم ، گویی دیگر نه خبرنگارم و نه با پیشگویی مرتبط ، دیگر دلم هوای هوس نمی کند ، دیگر دلم پیغمبر روزانه ی عشق را سرودی تنفر آمیز نمی پندارد ، گویی این روزها دوست دارم خرد شدن شکسته ی صدای قلبم را آوازی به وسعت وجود کره ای آبی سر دهم و فریاد بزنم من دیگر سکوت را دوست ندارم ، چه زیبا می نگارم و خبر از آن ندارم که تراوشات کودکانه ی ذهنم همان سکوتیست که امروز به واسطه ی مدرنیته نوشته شده و من آن را می خوانم ، آری امروز پیشرفت دردهایمان آنقدر سرعت گرفته است که سکوت نیز قابل خواندن برای هر دل شکسته ایست و من دیگر از مخفی کردن نگاهم عاجزم.

حال بی آنکه دوست داشته باشم به ادامه دادن این دست نوشته ی شیرین برای خودم ، بسیار دوست دارم تا سکوت کنم و شما نیز از سکوت هایم هر آنچه را می پندارید برای ایمانتان بنویسید و من را از این غفلت کودکانه دور سازید.

خرم و شادمان از دیروز و امروز باشید.

+ نوشته شده در  89/02/20ساعت 17:27  توسط بی بی  | 

خدايا! آرامشي به من عطا كن تا بپذيرم آنچه را نمي توانم تغيير دهم  ، شجاعتي به من ده تا چيزهايي را كه مي توانم، تغيير دهم و عقلي، كه تفاوت ميان اين دو را تشخيص دهم!     خدايا! به هر كه دوست مي داري بياموز كه: عشق از زندگي كردن بهتر است، وبه هر كه دوست تر مي داري بچشان كه: دوست داشتن از عشق برتر است.


خدايا! مرا همواره، آگاه وهوشياردار، تا پيش از شناختن درست و كامل كسي يا فكري -مثبت يا منفي- قضاوت نكنم.


خدايا! مرا در ايمان، اطاعت مطلق بخش، تا در جهان، عصيان مطلق باشم.


خدايا! انديشه و احساس مرا در سطحي پايين مياور كه زرنگي هاي جقير و پستي هاي نكبت بارو پليد شبه آدمهاي اندك را متوجه شوم، چه، دوست تر مي دارم بزرگواري گول خور باشم تا، همچون اينان، كوچكواري گول زن.


خدايا! قناعت، صبر و تحمل را از ملتم بازگير و به من ارزاني دار!


خدايا! تورا همچون فرزند بزرگ حسين بن علي(ع) سپاس مي گزارم كه دشمنان مرا از ميان احمق ها برگزيني، كه چند دشمن ابله، نعمتي است كه خداوند تنها به بندگان خاصش عطا مي كند.


خدايا! مرا هرگز مراد بي شعورها و محبوب نمك هاي ميوه مگردان.


خدايا! بر اراده، دانش، عصيان، بي نيازي، حيرت، لطافت روح، شهامت و تنهايي ام بيفزاي.


خدايا! در برابر هر چه انسان ماندن را به تباهي مي كشاند، مرا، با نداشتن و نخواستن، روئين تن كن.


خدايا! به هر كه دوست مي داري بياموز كه: عشق از زندگي كردن بهتر است، وبه هر كه دوست تر مي داري بچشان كه: دوست داشتن از عشق برتر است.


خدايا! به من، توفيق تلاش در شكست، صبر در نوميدي، رفتن بي همراه، جهاد بي سلاح، كار بي پاداش، فداكاري در سكوت، دين بي دنيا، مذهب بي عوام، عظمت بي نام، خدمت بي نان، ايمان بي ريا، خوبي بي نمود، گستاخي بي خامي، مناعت بي غرور، عشق بي هوس، تنهايي در انبوه جمعيت، دوست داشتن بي آنكه دوست بداند، روزي كن.


خدايا! مگذار ،


كه: ايمانم به اسلام و عشقم به خاندان پيامبر، مرا با كسبه ي دين، با حَمَله ي تعصّب و عَمَله ي ارتجاع، هم آواز كند،


كه: آزادي ام اسير پسند عوام گردد،


كه: دينم، در پس وجهه ي ديني ام، دفن شود،


كه: عوام زدگي، مرا مقلد تقليد كنندگانم سازد،


كه: آنچه را حق مي دانم، به خاطر آن كه بد مي دانند، كتمان كنم!


خدايا! مسئوايت هاي شيعه بودن را – كه علي وار بودن و علي وار زيستن و علي وار مردن است و علي وار پرستيدن و علي وار انديشيدن و علي وار جهاد كردن و علي وار كار كردن و علي وار سخن گفتن و علي وار سكوت كردن است – تا آنجا كه در توان اين بنده ي ناتوان علي است، همواره فرا يادم آر.


خدايا! رحمتي كن تا ايمان، نام و نان برايم نياورد، قوّتم بخش تا نانم را، وحتي نامم را، در خطر ايمانم افكنم، تا از آنها باشم كه پول دنيا را مي گيرند و براي دين كار مي كنند، نه آنها كه پول دين مي گيرند و براي دنيا كار مي كنند.

 

+ نوشته شده در  88/10/29ساعت 19:29  توسط بی بی  | 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.


 

+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 19:3  توسط بی بی  |