تبليغاتX
قصه ی فردا
شاید فردا نیز شکسته باشد

سلام دوستان من

مدتی بود که دغدغه نوشتن در وب گاه قصه ی فردا را داشتم . حدود سه ماه و اندی - ولی بالاخره علاقه ام به وبلاگ نویسی و ارتباط با دوستان عزیز باز مرا روانه ی دریای بی کران وب کرد .

راستش را بخواهید بسیار گفته ها با شماهایی که مرا تنها نگذاشته اید ٬ و آنهایی که با غیبت من غایب بودید دارم . از نوروز ٬ از شادی ها ٬ از غم ها ٬ از انتظارها ٬ از آرزوها ٬  از ناگفته ها ٬ از نوشته ها و ... دارم .

امشب فقط آمدم تا بنویسم :

 

می نویسم ٬ فریاد میزنم ٬ فقط برای آنهایی که دوست دارند فریاد سکوت را درآورند.

 

حال به آینده زمانی ست که در نظرها گنجانده شده ٬ اما چشمها به باور نرسیده اند ٬ می آیم تا این ره را برای خود و تو و او آسان به نمایش بگذارم.

 

امیدی که بر من از شما جاری خواهد شد رویاهای بسیار انسانها را به حقیقت عاقلانه تبدیل خواهد کرد.

منتظر پیام های گرمتان هستم.

+ نوشته شده در  87/03/31ساعت 2:32  توسط بی بی  | 

سلام مهربانان

       همانطور که بسیار روشن و پر واضح است شما نیز می دانید قصه ی فردا هنوز نوپایی ست تازه قدم برداشته و هنوز بسیار زمانها را باید بگذراند و بسیار جاده ها را بلغزد تا روزی به آرامی قصه های فردای امروز زندگی آسفالت را ٬ چون نغمه ای شاد ولی سوزناک به گوش همراهانش برساند.

       قصه ی فردا صدایی از گلوی خشکیده ی یک شخصیت زیبا سرشت دهکده ای جهانی نیست ٬ قصه ی فردا فریاد بزرگهایی است که خود را در کودکی بر باده رفته شان به جستجو نشسته اند.

       می دانم شایسته ی سخن با رهگذر بغض آلود فردا نیستم ولی می توانم به آرامی شما را دعوت به شایسته نمایش دادن فردا نمایم.

       دوست من ٬ شاید سوالی بزرگ در ذهن پر رونقت پدید آید که این سطرها برای چیست ؟ این عنوان برای چه نوشته شده است ؟ من برای چه در این ترافیک حروف به نظاره نشسته ام ؟

       دیشب ٬ زمانی را که به مشاهده نظرات شما عزیزان اختصاص داده بودم ! با نظری ... ٬ به آسمان دهکده وب پرواز کردم و وب را به نظاره نشستم ! زیاده گویی شاید مرا ٬ تو را ٬ و یا ما را از سیر کردن در افکار بیرون خواهد کرد.

و اما چه زود محبوب شدم

! حال برایم این سوال ها پیش آمده و پاسخش را از شما می طلبم

تا چه زمانی باید منتظر اینگونه ها باشیم ؟

تا چه زمانی باید عقده هایمان را با این ابزار به نمایش بگذاریم ؟

تا چه زمانی باید غصه ی این گونه شادی را بخوریم ؟

 
+ نوشته شده در  86/12/18ساعت 2:5  توسط بی بی  | 

تقدیر چنین بود

گاهی ما نیز بی آنکه بخواهیم و یا حتی لحظه ای بر آن بیاندیشیم خود را درگیر در ماجرایی مجهول و بی هدف میابیم که دیگر خروج از چنین گردونه ای برایمان سخت می شود . در بیکاری هایم بیشتر از آن که تصورش را بکنید بر این میاندیشم که چگونه ما گاهی بی آنکه علاقه ای به داشتن چنین روزهایی داشته باشیم خود را درگیر ماجراهایی شاید شیرین ولی خانه مان سوز می نماییم.

امروز مطلبی را که خواهید خواند داستانی واقعی است از زندگی تباه شده ی یک جوانی چون من و تو که هیچگاه تصور چنین اوضاعی را حتی در رویاهای شیرنش باور نداشت ولی ...

جهت مشاهده و مطالعه ی این مطلب بر روی " ادامه مطلب " کلیک نمائید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/11/25ساعت 1:3  توسط بی بی  | 

         دوستان عزیز من گاهی نوشتن یا حتی انتشار کردن نیز برایم سخت می شود . من بر این باورم که نوشتن و یا انتشار کردن نیز بایستی با عشق و علاقه صورت پذیرد. می دانم دیر به روز شدن " قصه ی فردا " شما عزیزان را گاهی می رنجاند . من نیز از این نکته هر لحظه رنجیده ام . اما چه کنم که دوست می دارم هر بار با مطلبی متفاوت و یا نگاهی متفاوت به روز شوم .

        شاید دیگر فرصتی مناسب تر از این برایم پیش نیاید . پس فرصت را غنیمت می شمارم و از همه ی شما دوست دارانی که با نظرات مهربانانه ی خود چراغی پر فروغ بر این وب گاه روشن می نمایید تشکر می نمایم . شاید نام همه را در خاطرم نداشته باشم ولی این بر من هیچ پوشیده نیست که نفسهایتان در اعماق وجودم همیشه جاویدان خواهند بود.

       مطلبی که امروز قصه ی فردا را به روز کرد شاید برای بسیاری از ما جالب باشد و شاید دانستن این کوتاه نوشته ها ما را زیباتر از آن که هستیم به چرخه ی فردا معرفی نماید.

با کلیک بر روی ادامه مطلب وارد این دنیای زیبا شوید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/11/01ساعت 2:40  توسط بی بی  | 

امروز هوس شعرهای فروغ را کردم .

تولدی دیگر

تولدی دیگر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/10/16ساعت 2:31  توسط بی بی  | 

امشب ستاره ای از آسمان خانه ی ما به رویاهای شیرین عاشقی سفر کرد .

 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو .....

قصه ی فردا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 2:25  توسط بی بی  | 

دخترها: 

بعضی از اونا واقاً می خونند وقتی میرن سر کتاب تا یکی دو ساعت دیگه کلشونو از کتاب بر نمی دارند . عادت دارند زیر مطالب کتاب خط بکشند که بعدا بخونند

 بعضی هاشون هم که مثلا درس می خونند کتاب جلوشونه چشمشون هم روی کتابه ولی حواسشون یه جای دیگست ...

یه عده ای هم هستند که به بهونه اینکه مشکل دارن زنگ میزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود یک ساعت و اندی به طوری که اشک و دود تلفن در میاد برای هم قصه بی بی چساره تعریف می کنند.

  و اما پسر ها:

یا درس نمی خونند یا وقتی می خواند بخونند باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد که شب امتحانه ...

 یه کم که درس  خوندند یه موردی پیش میاد و بهش خیره می شوند

و به یه چیزی فکر می کنند بعد انگار که درس خوندند بلند میشند میرن استراحت می کنند بعد از یک ساعت استراحت دوباره میرند میشینند فکر می کنند . وقتی فکرشون تموم شد کتاب را ورق میزنند یه کم براندازش میکنند وزنش می کنند استخاره می کنند برای خودشون تقسیمش می کنند میگند تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر بعد میرن استراحت کنند . حین استراحت حسشون  تموم میشه

حال ندارند برند  بخونند ولی چون می دونند فردا امتحان دارند پا میشند میرند سر کتابشون.

همینجور که می خونند هیچی حالیشون نیست چون جای دیگه فکر می کنند(لازم به ذکر است که هیچ وقت در هیچ موقعیتی فکر نمی کنند فقط موقع درس خوندن فکرشون میاد) بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت، بعد سه ربع استراحت می بینند خیلی دیر شده .دوباره میرنند درس بخونند این بار می خونند یه چیزایی هم یاد میگیرند ولی چیزایی که یاد نمی گیرند را میذارند که فردا از دوستاش بپرسند یه کم به معلمشون فحش میدند می گند اینارو درس نداده . خلاصه آخرش نمیرسند کتاب را تموم کنند فردا میرند میبینند که دوستاشون یه چیزایی می گند که تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد میشه اونایی هم که خونده بودند یادشون میره به همین سادگی

+ نوشته شده در  86/09/15ساعت 3:4  توسط بی بی  | 

مهربانان شما مرا در درس مهربانی رهایی آموختید . من مدتی رها از بند آدمی قصه های سرگردانی را به فراموشی سپرده ام.

از اینکه مدتی نتوانستم به روز باشم کمال شرمساری را بر خود می پسندم.

بزرگان جهان گاه گاهی سخنانی را بر جهان عرضه دارند که ما را از تجربه های تجربه شده دور می سازد. امروز تعدادی از این سخنان را که عمیقاْ کوتاه نوشته شده اند را به نمایش گذاشتم.

جهت مشاهده این مطلب بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/09/06ساعت 20:29  توسط بی بی  | 

 چه کنم که روزگار مرا در نخستین ساعات آفرینش قدم زد . این روزها دلم آنقدر برای سبزینه زیستن تنگ می شود که گاه در خیالم چمنزار را به آتش می کشم . قصه های دخترک کبریت به دست ، نه آزارم میدهد و نه شادم میکند . آری این فاجعه ایست بس عمیق و ترانه ایست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/19ساعت 1:44  توسط بی بی  | 

عشق ایستادن و خیس شدن زیر باران نیست. عشق آن است که یکی چتر شود و دیگری نفهمد که چرا خیس نشد.

 

تصاویری که واقعا زیباست . دریافت کنید و از بودن در زمینه میز کار رایانه لذت ببرید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/04ساعت 16:32  توسط بی بی  |