تبليغاتX
قصه ی فردا
شاید فردا نیز شکسته باشد
در هیچ چیز نیست
نه در آن‌چه به عبارات زیبایی و سبک بیان شدنی است
نه دروازه‌ی«پادر» است، نه شهر قدیمی و نه  پل «چارلز»
نه پراگ قدیم و نه پراگ جدید.
در چیزهایی نیست که می‌توانند فروبریزند 
و نه در آن‌چه که می‌تواند از نو بنا شود.
در پراگ افسانه‌ای‌ات نیست، در زیبایی ات نیست
که تو در این جهان یگانه‌ای
که عوض نمی‌شوی، حتی اگر آن‌ها ویرانت کنند
شعرت دشوار است و من معماهایش را می‌گشایم
همان‌جور که اندیشه‌های زنان محبوبمان را درک می‌کنیم
هیچ‌کس نمی‌تواند تو را وصف کند، نمی‌تواند تو را رسم کند، نمی‌تواند آینه‌ای روبروی تو بگیرد
نمی خواهم تو را بیش از آنی بشناسم که تو خود می‌خواهی خودت را بشناسی
در هیچ چیز نیست
نه در آن‌چه می‌تواند به زبانی روان افشا شود
که می‌تواند در راهنمای توریست‌ها به وصف در آید
در تمامیت هستی توست، در خوی پر رمز و رازش
در چگونه پرنده‌ای بر پیشانی ات می نشیند
در چگونه کودکی پدر و مادرش را صدا می‌زند
وقتی آن‌ها در برابر تندیسی باروک عقب عقب می‌روند
در چگونه دوچرخه سواری رکاب می زند، در خیابانی که کسی دارد آواز می‌خواند
در بوی ترامواها وقتی زنگ‌های «سنت لورتو» به صدا در می‌آیند
در چگونه ظرافتی توری بر پنجره‌های کلیساها و انبارهایت منعکس می‌شود
در سوسیس که چه طعمی دارد در مغازه ای که تاریخش به جنگ‌های سی ساله بر می‌گردد
در چه پرشدت به گوش می‌رسد زبان چک، در میدانی گریزان
در چگونه سر قیمت چانه می زنیم، در صفحه فروشی
در تو چگونه مرده‌ای، در تصویر کارت پستال‌ها وقتی پستچی  زنگ می‌زند
در چگونه فروشندگان دکان‌های البسه،  زنان چاقی را قد می زنند،
که نام خیابان‌های تو را با خود حمل می‌کنند
در چگونه ژامبونی می‌درخشد، مثل خورشیدی که پشت «پترین هیل» غروب می‌کند
من از مردان و زنانی هستم که عشق می‌ورزم
اما  که مرا بر می‌آشوبد
همان‌بهتر چیزی نخواستن و صادقانه سخن گفتن
و اشتیاقی برای نامتناهی و جستجوی آن اشتیاق در تو

+ نوشته شده در  87/06/31ساعت 15:58  توسط بی بی  |