تبليغاتX
قصه ی فردا
شاید فردا نیز شکسته باشد
سلام

        دیرینه ی سکوت باز غوغایی به پا کرده است ، باز خونی را بر دستان چروکیده ی احساس مسافرخانه ی فردا پیشگان فراهم نموده است ، گاهی نمی دانم برای گاهی اوقات می نویسم و یا گاهی اوقات می نویسم ، آری تفاوت و حائل این ها را یافتن دیگر با حساب و هندسه رسمی از خود بر جای نمی گذارد و دیگر سکنه های امید را ویران نمی کند ، عجبا که این قلم و کاغذ عجب قصه هایی سر هم می کنند که گاه از خطوط پیشانی نیز سخت هضم تر است، خلاصه من که خود نیز نمی دانم چه کسی قلم را در دستانم می رقصاند ولی بر این باور رهایی ندارم که قلم گاه لحظه هایی را در دستانم خوب می رقصد . !

کمی جملات کوتاه اما ... در ادامه ی همین مطلب گرد هم آورده ام .

شاید شما را نیز به گونه ای زیباتر به رقصیدن بر روی کاغذ دعوت کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/09/03ساعت 0:0  توسط بی بی  | 

سلام دوستان من

مدتی بود که دغدغه نوشتن در وب گاه قصه ی فردا را داشتم . حدود سه ماه و اندی - ولی بالاخره علاقه ام به وبلاگ نویسی و ارتباط با دوستان عزیز باز مرا روانه ی دریای بی کران وب کرد .

راستش را بخواهید بسیار گفته ها با شماهایی که مرا تنها نگذاشته اید ٬ و آنهایی که با غیبت من غایب بودید دارم . از نوروز ٬ از شادی ها ٬ از غم ها ٬ از انتظارها ٬ از آرزوها ٬  از ناگفته ها ٬ از نوشته ها و ... دارم .

امشب فقط آمدم تا بنویسم :

 

می نویسم ٬ فریاد میزنم ٬ فقط برای آنهایی که دوست دارند فریاد سکوت را درآورند.

 

حال به آینده زمانی ست که در نظرها گنجانده شده ٬ اما چشمها به باور نرسیده اند ٬ می آیم تا این ره را برای خود و تو و او آسان به نمایش بگذارم.

 

امیدی که بر من از شما جاری خواهد شد رویاهای بسیار انسانها را به حقیقت عاقلانه تبدیل خواهد کرد.

منتظر پیام های گرمتان هستم.

+ نوشته شده در  87/03/31ساعت 2:32  توسط بی بی  | 

سلام مهربانان

       همانطور که بسیار روشن و پر واضح است شما نیز می دانید قصه ی فردا هنوز نوپایی ست تازه قدم برداشته و هنوز بسیار زمانها را باید بگذراند و بسیار جاده ها را بلغزد تا روزی به آرامی قصه های فردای امروز زندگی آسفالت را ٬ چون نغمه ای شاد ولی سوزناک به گوش همراهانش برساند.

       قصه ی فردا صدایی از گلوی خشکیده ی یک شخصیت زیبا سرشت دهکده ای جهانی نیست ٬ قصه ی فردا فریاد بزرگهایی است که خود را در کودکی بر باده رفته شان به جستجو نشسته اند.

       می دانم شایسته ی سخن با رهگذر بغض آلود فردا نیستم ولی می توانم به آرامی شما را دعوت به شایسته نمایش دادن فردا نمایم.

       دوست من ٬ شاید سوالی بزرگ در ذهن پر رونقت پدید آید که این سطرها برای چیست ؟ این عنوان برای چه نوشته شده است ؟ من برای چه در این ترافیک حروف به نظاره نشسته ام ؟

       دیشب ٬ زمانی را که به مشاهده نظرات شما عزیزان اختصاص داده بودم ! با نظری ... ٬ به آسمان دهکده وب پرواز کردم و وب را به نظاره نشستم ! زیاده گویی شاید مرا ٬ تو را ٬ و یا ما را از سیر کردن در افکار بیرون خواهد کرد.

و اما چه زود محبوب شدم

! حال برایم این سوال ها پیش آمده و پاسخش را از شما می طلبم

تا چه زمانی باید منتظر اینگونه ها باشیم ؟

تا چه زمانی باید عقده هایمان را با این ابزار به نمایش بگذاریم ؟

تا چه زمانی باید غصه ی این گونه شادی را بخوریم ؟

 
+ نوشته شده در  86/12/18ساعت 2:5  توسط بی بی  | 

         دوستان عزیز من گاهی نوشتن یا حتی انتشار کردن نیز برایم سخت می شود . من بر این باورم که نوشتن و یا انتشار کردن نیز بایستی با عشق و علاقه صورت پذیرد. می دانم دیر به روز شدن " قصه ی فردا " شما عزیزان را گاهی می رنجاند . من نیز از این نکته هر لحظه رنجیده ام . اما چه کنم که دوست می دارم هر بار با مطلبی متفاوت و یا نگاهی متفاوت به روز شوم .

        شاید دیگر فرصتی مناسب تر از این برایم پیش نیاید . پس فرصت را غنیمت می شمارم و از همه ی شما دوست دارانی که با نظرات مهربانانه ی خود چراغی پر فروغ بر این وب گاه روشن می نمایید تشکر می نمایم . شاید نام همه را در خاطرم نداشته باشم ولی این بر من هیچ پوشیده نیست که نفسهایتان در اعماق وجودم همیشه جاویدان خواهند بود.

       مطلبی که امروز قصه ی فردا را به روز کرد شاید برای بسیاری از ما جالب باشد و شاید دانستن این کوتاه نوشته ها ما را زیباتر از آن که هستیم به چرخه ی فردا معرفی نماید.

با کلیک بر روی ادامه مطلب وارد این دنیای زیبا شوید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/11/01ساعت 2:40  توسط بی بی  | 

سلام

فردا بی ملاقات شب و روز طلوع کرده است و امروز انگشت در دهان ناله می کند.

ای دوست من در خیال پرواز روزها را می سرایم و شب را ترانه می سازم . ناحیه ای از زمین در حسرت اشک های ابر نه چندان سیاه و نه چندان سپید ٬ بی ترنم ناله ٬ سکوت را شکر می کنند و ما نیز با اشک های ابر خاکستری زمین را به سخره می گیریم ٬ آری ما نیز برتر از دیگران و یا کمتر از دیگران به پهنای خاک در گودالی تنگ و تاریک و محروم از اکسیژن تا ابد خواهیم خوابید .

زمانی را که فرسوده در انتهای خیال پرورش می دادم ٬ از این پس با تو ٬ ای رویای بودن معنا خواهم بخشید.

با نظرها ی تو فردا را بهتر خواهم نوشت. 

                               فردا

+ نوشته شده در  86/07/11ساعت 2:58  توسط بی بی  |