|
|
|
|
|
چه کنم که روزگار مرا در نخستین ساعات آفرینش قدم زد . این روزها دلم آنقدر برای سبزینه زیستن تنگ می شود که گاه در خیالم چمنزار را به آتش می کشم . قصه های دخترک کبریت به دست ، نه آزارم میدهد و نه شادم میکند . آری این فاجعه ایست بس عمیق و ترانه ایست ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
چهارده اردیبهشت روز تولدم بود ٬ در انتظار روشنایی خاطرات خاک خورده ام بودم که باز بغض در صدایم غنچه کرده بود ٬ کوچه کوچه روزهای گذشته ام را ورق میزدم ٬ ای یار در سوگ که بی صدا نشسته ای ؟ این غریبی بر من چه اندیشه خواهد کرد ؟ سالها ٬ غربت را در وطن سکوت می کنم. ای همسفر ! ای هم ترانه ! ای هستی بخش ترانه های آزادی ! کسی در این دیار مرا به یاد نمی آورد ٬ می دانم من اگر باشم یا نباشم باز دنیا در چرخش خود مست است . تو مرا باز با قاصدک ها در این دیار فزونی رحمت بی مهر و عاطفه در فقر فریاد ٬ خاموش کردی . یادت آرام بخش قلب تنهای من است . من ثانیه ها را باور دارم ٬ این ثانیه هاست که روزی سالها را می سازد و این ثانیه هاست که اشک حسرت را بر گونه های این عابر تنها با چاشنی از زخم خنجر بر جای خواهد گذاشت . می دانم روزی برای درمان این زخم به بالینم سفر خواهی کرد ٬ ای هم ترانه شاید فردا مرا با خود به فراموشی بسپارد. شاید فردا ترانه ای دیگر ادامه مطلب |
||