تبليغاتX
قصه ی فردا
شاید فردا نیز شکسته باشد
 

      دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را هيچوقت نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت 0:24  توسط بی بی  | 

در هیچ چیز نیست
نه در آن‌چه به عبارات زیبایی و سبک بیان شدنی است
نه دروازه‌ی«پادر» است، نه شهر قدیمی و نه  پل «چارلز»
نه پراگ قدیم و نه پراگ جدید.
در چیزهایی نیست که می‌توانند فروبریزند 
و نه در آن‌چه که می‌تواند از نو بنا شود.
در پراگ افسانه‌ای‌ات نیست، در زیبایی ات نیست
که تو در این جهان یگانه‌ای
که عوض نمی‌شوی، حتی اگر آن‌ها ویرانت کنند
شعرت دشوار است و من معماهایش را می‌گشایم
همان‌جور که اندیشه‌های زنان محبوبمان را درک می‌کنیم
هیچ‌کس نمی‌تواند تو را وصف کند، نمی‌تواند تو را رسم کند، نمی‌تواند آینه‌ای روبروی تو بگیرد
نمی خواهم تو را بیش از آنی بشناسم که تو خود می‌خواهی خودت را بشناسی
در هیچ چیز نیست
نه در آن‌چه می‌تواند به زبانی روان افشا شود
که می‌تواند در راهنمای توریست‌ها به وصف در آید
در تمامیت هستی توست، در خوی پر رمز و رازش
در چگونه پرنده‌ای بر پیشانی ات می نشیند
در چگونه کودکی پدر و مادرش را صدا می‌زند
وقتی آن‌ها در برابر تندیسی باروک عقب عقب می‌روند
در چگونه دوچرخه سواری رکاب می زند، در خیابانی که کسی دارد آواز می‌خواند
در بوی ترامواها وقتی زنگ‌های «سنت لورتو» به صدا در می‌آیند
در چگونه ظرافتی توری بر پنجره‌های کلیساها و انبارهایت منعکس می‌شود
در سوسیس که چه طعمی دارد در مغازه ای که تاریخش به جنگ‌های سی ساله بر می‌گردد
در چه پرشدت به گوش می‌رسد زبان چک، در میدانی گریزان
در چگونه سر قیمت چانه می زنیم، در صفحه فروشی
در تو چگونه مرده‌ای، در تصویر کارت پستال‌ها وقتی پستچی  زنگ می‌زند
در چگونه فروشندگان دکان‌های البسه،  زنان چاقی را قد می زنند،
که نام خیابان‌های تو را با خود حمل می‌کنند
در چگونه ژامبونی می‌درخشد، مثل خورشیدی که پشت «پترین هیل» غروب می‌کند
من از مردان و زنانی هستم که عشق می‌ورزم
اما  که مرا بر می‌آشوبد
همان‌بهتر چیزی نخواستن و صادقانه سخن گفتن
و اشتیاقی برای نامتناهی و جستجوی آن اشتیاق در تو

+ نوشته شده در  87/06/31ساعت 15:58  توسط بی بی  | 

تقدیر چنین بود

گاهی ما نیز بی آنکه بخواهیم و یا حتی لحظه ای بر آن بیاندیشیم خود را درگیر در ماجرایی مجهول و بی هدف میابیم که دیگر خروج از چنین گردونه ای برایمان سخت می شود . در بیکاری هایم بیشتر از آن که تصورش را بکنید بر این میاندیشم که چگونه ما گاهی بی آنکه علاقه ای به داشتن چنین روزهایی داشته باشیم خود را درگیر ماجراهایی شاید شیرین ولی خانه مان سوز می نماییم.

امروز مطلبی را که خواهید خواند داستانی واقعی است از زندگی تباه شده ی یک جوانی چون من و تو که هیچگاه تصور چنین اوضاعی را حتی در رویاهای شیرنش باور نداشت ولی ...

جهت مشاهده و مطالعه ی این مطلب بر روی " ادامه مطلب " کلیک نمائید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/11/25ساعت 1:3  توسط بی بی  | 

امروز هوس شعرهای فروغ را کردم .

تولدی دیگر

تولدی دیگر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/10/16ساعت 2:31  توسط بی بی  | 

امشب ستاره ای از آسمان خانه ی ما به رویاهای شیرین عاشقی سفر کرد .

 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو .....

قصه ی فردا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 2:25  توسط بی بی  | 

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/12ساعت 16:58  توسط بی بی  |