|
|
|
|
|
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
|
||
|
|
|
|
|
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را هيچوقت نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »
|
||
|
|
|
|
|
در هیچ چیز نیست نه در آنچه به عبارات زیبایی و سبک بیان شدنی است نه دروازهی«پادر» است، نه شهر قدیمی و نه پل «چارلز» نه پراگ قدیم و نه پراگ جدید. در چیزهایی نیست که میتوانند فروبریزند و نه در آنچه که میتواند از نو بنا شود. در پراگ افسانهایات نیست، در زیبایی ات نیست که تو در این جهان یگانهای که عوض نمیشوی، حتی اگر آنها ویرانت کنند شعرت دشوار است و من معماهایش را میگشایم همانجور که اندیشههای زنان محبوبمان را درک میکنیم هیچکس نمیتواند تو را وصف کند، نمیتواند تو را رسم کند، نمیتواند آینهای روبروی تو بگیرد نمی خواهم تو را بیش از آنی بشناسم که تو خود میخواهی خودت را بشناسی در هیچ چیز نیست نه در آنچه میتواند به زبانی روان افشا شود که میتواند در راهنمای توریستها به وصف در آید در تمامیت هستی توست، در خوی پر رمز و رازش در چگونه پرندهای بر پیشانی ات می نشیند در چگونه کودکی پدر و مادرش را صدا میزند وقتی آنها در برابر تندیسی باروک عقب عقب میروند در چگونه دوچرخه سواری رکاب می زند، در خیابانی که کسی دارد آواز میخواند در بوی ترامواها وقتی زنگهای «سنت لورتو» به صدا در میآیند در چگونه ظرافتی توری بر پنجرههای کلیساها و انبارهایت منعکس میشود در سوسیس که چه طعمی دارد در مغازه ای که تاریخش به جنگهای سی ساله بر میگردد در چه پرشدت به گوش میرسد زبان چک، در میدانی گریزان در چگونه سر قیمت چانه می زنیم، در صفحه فروشی در تو چگونه مردهای، در تصویر کارت پستالها وقتی پستچی زنگ میزند در چگونه فروشندگان دکانهای البسه، زنان چاقی را قد می زنند، که نام خیابانهای تو را با خود حمل میکنند در چگونه ژامبونی میدرخشد، مثل خورشیدی که پشت «پترین هیل» غروب میکند من از مردان و زنانی هستم که عشق میورزم اما که مرا بر میآشوبد همانبهتر چیزی نخواستن و صادقانه سخن گفتن و اشتیاقی برای نامتناهی و جستجوی آن اشتیاق در تو |
||
|
|
|
|
|
گاهی ما نیز بی آنکه بخواهیم و یا حتی لحظه ای بر آن بیاندیشیم خود را درگیر در ماجرایی مجهول و بی هدف میابیم که دیگر خروج از چنین گردونه ای برایمان سخت می شود . در بیکاری هایم بیشتر از آن که تصورش را بکنید بر این میاندیشم که چگونه ما گاهی بی آنکه علاقه ای به داشتن چنین روزهایی داشته باشیم خود را درگیر ماجراهایی شاید شیرین ولی خانه مان سوز می نماییم. امروز مطلبی را که خواهید خواند داستانی واقعی است از زندگی تباه شده ی یک جوانی چون من و تو که هیچگاه تصور چنین اوضاعی را حتی در رویاهای شیرنش باور نداشت ولی ...
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
امشب ستاره ای از آسمان خانه ی ما به رویاهای شیرین عاشقی سفر کرد .
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو .....
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم ادامه مطلب |
||