|
|
|
|
|
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
|
||
|
|
|
|
|
مهربانان شما مرا در درس مهربانی رهایی آموختید . من مدتی رها از بند آدمی قصه های سرگردانی را به فراموشی سپرده ام.
از اینکه مدتی نتوانستم به روز باشم کمال شرمساری را بر خود می پسندم. بزرگان جهان گاه گاهی سخنانی را بر جهان عرضه دارند که ما را از تجربه های تجربه شده دور می سازد. امروز تعدادی از این سخنان را که عمیقاْ کوتاه نوشته شده اند را به نمایش گذاشتم. جهت مشاهده این مطلب بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید. ادامه مطلب |
||