تبليغاتX
قصه ی فردا - روزي اگر آمد به او بگو...
شاید فردا نیز شکسته باشد

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
من می شناختم او را، نام تو را هميشه به لب داشت،
حتی در حال احتضار!
آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان،
آن بی قرار،

قصه ی فردا


روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو
در باغ کوچك همسايه!
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويری از بلندی اندام می كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را تحقير کرده بود...

قصه ی فردا

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاك زيست
پاک تر از چشمه ی نور، همچون زلال اشک،
يا چون زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت، آن كوه استوار
وقتی به ياد روی تو می بود، می گريست!


روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
او آرزوی ديدن رويت را، حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت!!!
اما براي ديدن تو چشم خويش را
پنداشت، آلوده است و لايق ديدار يارنيست!


روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد!
اما اگر آمد به او بگو،
من به دعای آمدنش نشسته بودم...

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 2:25  توسط بی بی  |